تبليغاتX
عشق و سرگرمی
سلام من اومدم بعد از چند ماه غیبت

شاید باور نکنید ولی خیلی سرم شلوغ بوده راستشو بخواید دیگه حوصله آپ کردنو ندارم هر چیزی یه دوره ای داره

فکر کنم وبمو حذفش کنم یا اگه بتونم درباره یه موضوعات دیگه ای غیر از عشق بنویسم

حالا باید فکرامو کنم

 

نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386ساعت 23:14 توسط محبوبه |
مواظب باشيد عشق چشماتونو کور نکنه!
 

 آهو خيلي خوشگل بود. يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت:

 

 آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟

 

آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.

پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.

 

شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.

حاکم پرسيد: علت طلاق؟

 

آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.

حاکم پرسيد: ديگه چي؟

 

آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.

حاکم پرسيد: ديگه چي؟

 

آهو گفت: آبروم پيش همه رفته, همه ميگن شوهرم حماله.

حاکم پرسيد: ديگه چي؟

 

آهو گفت: مشکل مسکن دارم, خونه ام عين طويله است.

حاکم پرسيد: ديگه چي؟

 

آهو گفت: اعصابم را خورد کرده, هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.

حاکم پرسيد: ديگه چي؟

 

آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟

 

آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني, تو مثل مانکن ها مي موني.

 

حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟

الاغ گفت: آره.

 

حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟

الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.

 

حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.

 

 

نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.

 

نتيجه گيري عاشقانه: مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند.

نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386ساعت 21:4 توسط محبوبه |
تو را هرگز نمی بخشم
 

دروغ می گفت

دیگری را دوست می داشت. بارها گفتم : دوست داری مرا ؟

گفت: آری !

تا آن موقع خاموش بودم ولی آخر از پای شکیب افتادم و

گفتم:راستش را بگو تو را خواهم بخشید !

آیا دل به دیگری بسته ای گفت : نه !

فریاد زدم بگو راستش را هر چه هست ! تو را خواهم بخشید!

از گناهت هر چه سنگین باشد خواهم گذشت

عاقبت با امید و آرزوی فراوان پیش آمد و گفت :

مرا ببخش دیگری را دوست دارم !

گفتم مدتها تو به من دروغ گفتی

این بار من به تو دروغ گفتم

(( هرگز تو را نخواهم بخشید ))

نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 16:57 توسط محبوبه |
فواید ازدواج

یعنی واقعا ازدواج اینه؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت 10:37 توسط محبوبه |
عشق

تا حالا این حس رو تجربه کردی... 

دیدی که چه حس قشنگیه... 

تا حالا دلت خواسته که همیشه و همه جا در کنار یکی  

باشی... 

تا حالا دلت خواسته به کسی بگی دوستت دارم... 

تا حالا دلت خواسته خودت رو برای کسی فدا کنی... 

تا حالا شبها  وقتی همه خوابن  تو خلوت خودت   

به خاطر وجود کسی گریه کردي... 

تا حالا خدا را به خاطر خلقت کسی ستایش کردی... 

آره!! ؟؟؟ 

د نکردی!!!

به این میگن عشق...!!! 

حس قشنگیه! نه؟

نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 14:57 توسط محبوبه |

اونا فکر کردن  که من دیوونه شدم

چون همش میخندیدم

بی خودی می خندیدم

آخه تو که نمی دونی یاد چی افتاده بودم

یاد این افتاده بودم که چه زیبا گفتم دوستت دارم

چه صادقانه پذیرفتی

چه فریبانه آغوشم برایت باز شد

چه ابلهانه با تو خوش بودم

چه کودکانه همه چیزم شدی

چه زود مرا ترک کردی

چه ناجوانمردانه نیازمندت شدم

چه حقیرانه واژه غریب خداحافظی به من آمد

چه بی رحمانه من سوختم

ولی هنوز هم دوستت دارم .....غریبانه

حالا به نظر تو اینا خنده دار نیس؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 14:49 توسط محبوبه |
پرنده
براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند
نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 14:40 توسط محبوبه |
سلام به همه دوستان خوب و مهربونم که روز تولدم همتون بودین الا خودم رفته بودم یه سفر کاری

ازدوستان خوبم حمید جون ،افتاب جون ،بایقوش جون ، اقا میلاد گل ، آقا سینا و آقا سعید که بهم لطف داشتن تشکر میکنم و امیدوارم بتونم جبران کنم

البته گفته بودم هیچکس یادش نیست هیچکس بهم تبریک نگفت

ولی شما تلافی همه اونها رو در آوردید مریسیییییی

 

نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 23:56 توسط محبوبه |
تولدم مبارک
سلام به همه دوستان عزیزم که همیشه دوست و یاور من و هیچ کجا منو تنها نمی گذارید

گفتم تولدم نزدیکه ولی نگفتم کی

تولد من ۱ مرداد ولی فکر کنم هیچ کس یادش نیست

 

نوشته شده در پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 9:0 توسط محبوبه |
مجنون در پی لیلی

هنگامی که لیلی رخ در نقاب خاک کشید،مجنون به قبیله ی او آمد و از گور لیلی نشانی خواست،کسی راهنمایی اش نکرد.راه افتاد و به هر گوری که می رسید مشتی از خاکش می بویید. تا آن که خاک گور لیلی را بویید و آن را شناخت و چنین سرود:

 می خواستند گور وی را از عاشق پنهان کنند،اما بوی خوش تربتش نشان از گور او داد

نوشته شده در دوشنبه 18 تیر1386ساعت 11:43 توسط محبوبه |

دیشب خواستم واسه دل خودم فال بگیرم
وقتی فالنامه رو باز کردم چشمم به شعری افتاد که هیچ ربطی به دل من نداشت
تازه فهمیدم که دلم مال خودم نیست!!

 

 

راستی بچه ها تولدم نزدیکه

دوستای عزیزم منو ببخشین که دیر به دیر آپ میکنم یا وقتی آپ میکنم ایقدر کوتاه هستش

خیلی گرفتارم کارام که افتاد رو غلطک قول میدم زود به زود و با مطالب خشگل آپ کنم

همه تونو دوست دارم

نوشته شده در شنبه 16 تیر1386ساعت 18:53 توسط محبوبه |

قول ميدم و قتي كه نيستي عكستو بغل نگيرم

قول ميدم روزي هزار بار واسه اشکات نميرم


قول ميدم وقتي كه نيستي پاي عشق تو نسوزم

قول ميدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم

ميدوني كه خيلي خستم

مي دوني دلم گرفته

مي دوني دوريت عذابه

ميدوني گريه ام گرفته

ميدونم بر نمي گردي

مي دونم رفتي كه رفتي

هميشه تو مهربوني واسه اين قلب شكسته

واسه اين حس غريبم كه فقط دل به تو بسته

بيا بر گرد منكه قلبم تو رو از خونه نرونده

ديگه از آخر قصه حتي يك قطره نمونده

نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 16:44 توسط محبوبه |
وایییییی مردم از بس دنبال یه قالب مناسب گشتم پیدا نمی کنم

فعلا این فالبو تحمل کنین تا یه قالب خوب پیدا کنم

نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 13:21 توسط محبوبه |
عشق چیست؟؟؟

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "


شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!

نوشته شده در دوشنبه 4 تیر1386ساعت 14:48 توسط محبوبه |
بازی آرزوها
اول باید از آفتاب جون تشکر کنم که منو به بازی آرزوها دعوت کرد

۱- (می دونین من آرزوی شخصی ندارم )اولین آرزوم اینه که هر کسی  و همه دوستام هر آرزویی دارن بهش برسن

۲-آرزو میکنم سایه پدر و مادرم و همه پدر و مادرای دیگه بالای سر بچه هاشون باشه

۳- من یه کاری رو شروع کردم آرزو میکنم تا در اون کار موفق بشم.

۴-دوست دارم یه روزی بازیگر معروفی بشم

منم به نوبه خودم چند تا از دوستامو به این بازی دعوت میکنم.

۱-میلاد                www.beauty-life.blogfa.com

۲- بایقوش       www.chokozaklarda.blogfa.com

۳-عقیل               www.fadacinlain.blogfa.com

۴- حمید        www.paskamari1368.blogfa.com  

نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت 17:32 توسط محبوبه |
This Template Designed By kiyansoft
© All Rights Reserved